سامانسامان، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 25 روز سن داره

سامان،هدیه الهی

پسر عموت هم زمینی شد

سلام گل سرسبد ما پنج شنبه(91/11/05) ساعت 17:45 تو بیمارستان مجیبیان یزد پسر عموت بدنیا اومد جمعه مارفتیم ملاقاتی بابایی هم جایی کار داشت شما روهمراه خودش برد ماهم با خیال راحت دیدنی کردیم از حال عموت بگم که دیگه هیچی حالیش نیست لحظه شماری می کرد تا برسیم بیمارستان بعد همگی با هم رفتیم که پسرشون روببینیم خیلی کوچولو بود خیلی گریه اش هم مسخره بود اصلاٌ صداش در نمیومدبعد از ملاقاتی یک ساعته همه با هم رفتیم پایین که بریم بافق بابات وشما توی ماشین بودین وقتی منو از اون طرف خیابون دیدی گریه می کردی حالا نمی دونم می خواستی بیای بغل من یا اینکه پویا بغلم بود تو حسودی می کردی وقتی اومدم دیدم بابایی ظرف سوپت تموم شده گفتم...
12 بهمن 1391

بازم چند کار جدید

سلام چشم خوشکله مامان امشب خونه خاله بتول روضه بودیم شما یا تو قسمت مردونه ای بودی یا بغل بابا پای دیگ آش  تو این هوای سرد ول کن بابات نبودی . آخر شب که همه رفتند میدون دیدی با فرهاد دنبال بازی می کردی قیافت جالبه وقتی که داری فرار می کنی،حالا بعد از همه اینا یهو دیدم فرهاد اومده میگه خاله خاله سامان خودش از رو زمین بلند می شه راه می ره دیدم بله دیگه نیازی نداری که به چیزی تکیه کنی وبلند بشی (سامان تا این لحظه 10 ماه و26 روزش). وقتی گریه می کنی دستتو می زاری روی دهنت وگریه می کنی ای جونم فدات بشم که اینقدر مظلومی که نمی خوای صدا در بیاد. وقتی بهت می گیم بوس بده دستت رو می زاری روی لبت وفوت ...
9 بهمن 1391
1